(26)
شب
از شاهرگ گردن ات
نفت می گذرد
ومن صبح
کبریت و گوگرد
بالا آورده ام
با این حال
نمی دانم چطور
هموطن منی!
...................................
(۲۵)
به طمع انداخت
بوی تن ات
پلنگ وحشی نر را
در دامنه های مه گرفته ی زاگرس
و زغال شدند
انگشت های شکسته ی بلوط
به بهانه ی یک فنجان چای
شب
میان چشم های ماه برقص
صبح که برسد
پشت هر دقیقه یک شکارچی ست
نوشته شده در تاريخ توسط نادر جابری

