(۲۱)
عشق آه ای نمک زندگی ام شور بمان
با دل زخمی من راه بیا جور بمان
ای چراغ شب تنهایی من حرف بزن
باد اگر می وزد از پنجره پر نور بمان
چون پلنگ از سر آن کوه بینداز نظر
در نگاه من و این دشت ، تو مغروربمان
از لب بطری تو مست شده افتادم
ای همه شهد و شکر ! یکسره انگور بمان
سوخت در شعله، تن کاغذی خاطره ها
لحظه ای از تن تب کرده ی من دور بمان
زیر پا له نکن این دانه کش خال لبت
تو سلیمانی و همصحبت این مور بمان
نوشته شده در تاريخ توسط نادر جابری

