( ۱۳ )
نگار جان ! چه كنم روزگار اينگونه ست
سكوت مي كنم و انتظار اينگونه ست
رسيد فصل بهار و ترانه اي نشكفت
عجيب نيست ؟ چرا اين بهار اينگونه ست
به هر كسي كه درخشيد صبح شك كردند
به جان ماه ! كه ديري ست كار اينگونه ست
اجازه ي نفس بيشتر نمي دادند
چه بي طناب كه كشتند، دار اينگونه ست
و آسمان و زمين را به نام خود كردند
در اين زمانه يقين انحصار اينگونه ست
هنوز ملتهب ام در برابر خورشيد
كويرم و عطش ماندگار اينگونه ست
چه دام ها كه تنيدند در مسير قلم
نمي توان ننويسي ، شكار اينگونه ست
نوشته شده در تاريخ توسط نادر جابری

