تبليغاتX
طنین دل
طنین دل
شعر
 

(27)

 

میان آن همه زیبای چشم بادامی

نشست در دلم آخر غزل به آرامی

 

بهار دهکده ی من شبی دل از همه ی

درخت های جهان برد با خوش اندامی

 

انار و سیب ندزدیده ترس دارم ترس

که پای من بکشد آخرش به بد نامی

 

دلم گرفته از این سایه های پر زکلاغ

و قار قار شب و تیک تاک ناکامی

 

کنار پنجره خندید و باغ را رقصاند

نسیم ذهن من آن چشم مست ایلامی


نوشته شده در تاريخ توسط نادر جابری
(26)

 شب

 از شاهرگ گردن ات

                          نفت می گذرد

ومن صبح

کبریت و گوگرد

                    بالا آورده ام                                              

 با این حال

 نمی دانم چطور

                     هموطن منی!

 

    ...................................

 (۲۵)

 

به طمع انداخت

 بوی تن ات

 پلنگ وحشی نر را

 در دامنه های مه گرفته ی زاگرس

 و زغال شدند

 انگشت های شکسته ی بلوط

 به بهانه ی یک فنجان چای

 شب

  میان چشم های ماه برقص

 صبح که برسد

 پشت هر دقیقه یک شکارچی ست


نوشته شده در تاريخ توسط نادر جابری
(24)

 

نقطه ، دور و نگاه ، بی حاصل

بی نهایت  تسلسل  باطل

 

از رصد کردن تو عاجز ماند

چشم های  تلسکوپ  هابل

 

گیر کار من و تو دایره بود

ماه و خورشید و چرخش باطل

 

آسمان را فرشته ها  بردند

سهم من شد  زمین ناقابل

 

سر هر چیز جنگمان می شد

آدمیزاده است و عقده ی دل

 

کاش مثل تو من خدا بودم

گم شده در نوشته های هگل

 


نوشته شده در تاريخ توسط نادر جابری
(۲۲ )

 

سلام

چندان هم که می گویند ساده نیست

و خداحافظی

آن قدر سخت که نشود ماهی گرفت

رودخانه را

از ذهنم عبور بده

و همچنان کفش های ام را نگه دار

قلابت را به شکل گل کن

و به جست و جوی من

تا لحظه های غروب

آواز بخوان

هرگز در گلوی تو

استخوان نخواهم شد

هنوز دست های ام در آب

تکان می خورند


نوشته شده در تاريخ توسط نادر جابری
(۲۱)

 

عشق آه ای نمک زندگی ام شور بمان

با دل زخمی من راه بیا جور بمان

 

ای چراغ شب تنهایی من حرف بزن

باد اگر می وزد از پنجره پر نور بمان

 

چون پلنگ از سر آن کوه بینداز نظر

در نگاه من و این دشت ، تو مغروربمان

 

از لب بطری تو مست شده افتادم

ای همه شهد و شکر ! یکسره انگور بمان

 

سوخت در شعله، تن کاغذی خاطره ها

لحظه ای از تن تب کرده ی من دور بمان

 

زیر پا له نکن این دانه کش خال لبت

تو سلیمانی و همصحبت این مور بمان


نوشته شده در تاريخ توسط نادر جابری
 

(۲۰)

 شبی چراغ بیاور میان خلوت من

به جای شاخه ی گل، لحظه ی عیادت من

 

همیشه در بغل آفتاب می میرند

شبانه های پر از التهاب و وحشت من

 

پرنده ای که لبت را نواخت عاشق بود

چقدر بوسه که گل کرد از ارادت من

 

رها نکرد مرا لحظه ای به حال خودم

نمی کند به خدا چشم تو رعایت من

 

نمی دهند نشان لحظه های دیشب را

دوباره عقربه های لجوج ساعت من

 

به پای این همه رویا و شعر پیر شدی

چه رنج ها که کشیدی همیشه بابت من


نوشته شده در تاريخ توسط نادر جابری
(۱۸)

چه ریختی ! همه چیز مرا به هم خانم !

چنین که روی دلم می زنی قدم خانم !

 

حواس گیج مرا بوق می زنی اما

نزن نزن که به دیوار می زنم خانم !

 

خرابم و به تو ترجیح می دهم امشب

یک استکان غزل و چای تازه دم خانم !

 

چقدر زور زدی تا پسا مدرن شدی

مدام، مرگ مرا می زدی رقم خانم !

 

چگونه شیر ندارند آن دو پستانت

مگر ندیدی دیوانه خورده سم خانم !

 

اگر چه خودکشی بی تو شاعرانه نبود

میان   قبر  چه خوبست راحتم   خانم !

 

 


نوشته شده در تاريخ توسط نادر جابری

 

 

 

 

اندیشه ی زیارت تو، ما و پای کج

هرگز نمی رسیم به آن شور و شوق حج

 

این قدر بود عشق که ایمان نداشتیم

یک عمر در مقابل خود بت گذاشتیم

 

اینک کجاست ابراهیمی که با تبر

افتد زنو به جان هبل های دور و بر

 

هاجر کجاست سعی کند باز آب را

طاقت بیاورد همه ی آفتاب را

 

سعی میان مروه و آن حالت صفا

خود موجب اجابت همواره ی دعا

 

با این شتاب ، خلق مسلمان شده کجا ؟

ای رود های جاری ِطغیان شده کجا؟

 

قربانی بزرگ تری پیش روی ماست

ای کعبه رفته ها ! اسماعیلتان کجاست؟

 

دردم از این که باز مبادا قیامتی

بر پا شود ز یمن گناه جماعتی

 

ای که مقابل حرم حق نشسته اید

احرام بسته اید ولی دل نبسته اید

 

با عشق این حضور مداوم چه می کنید

با این نسیم های ملایم چه می کنید

 

شیطان دگر به سنگ گریزان نمی شود

بی شک همیشه هست و پشیمان نمی شود

 

اندیشه ای کنید نشستن حرامتان !

پیوندتان چه شد که گسستن حرامتان!

 

پا بر زمین بنه اسماعیلََِ کوچکم !

جاری شو ای تو زمزم من ! نیل کوچکم !

 

با این کلام عالی و دین جهان شمول

غار حرا دوباره نمی پرورد رسول

 

باید که هفت بار بچرخیم دور دوست

پنهان و آشکار جهان هرچه هست اوست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ توسط نادر جابری
( ۱۶ )

 

كلمات تو

 

بوي بنزين مي دهند

 

كافي ست ذهن كسي كبريت بكشد

 

ديده ام

 

دستان ام منقلي شده

 

كه از خاكستر تو آكنده است

 

خوابي كه هرشب باد بر چشمان ام مي پاشد

 


نوشته شده در تاريخ توسط نادر جابری

 ( ۱۵ )

 

 

شلوغ بود و خیابان ... امان از این سردرد

 

و فکر دود و ترافیک خسته ام می کرد

 

غروب بود و به دنبال دیدن یک زن

 

سر قرار همیشه کنار باجه ی زرد

 

هوای شرجی این روزهای تکراری ...

 

موافقی گل من ! با یک آب میوه ی سرد

 

میان تازگی لحظه ها و خلوت شب

 

مرا فریفته ی جنس حرف هایش کرد

 

به یمن گپ زدن و پرسه های داخل پارک

 

نجات یافتم از التهاب   از سر درد

 

گذشت آن خوشی و ساعتِ مسکن وار

 

چه می کنی اگر این درد باز ... فردا ... مرد !

 

عبور می کنم از یک پیاده روی کثیف

 

چقدر روسپی خسته ی خیابان گرد

 

چراغ قرمز خاموش چار راه و غروب

 

سر قرار همیشه کنار باجه ی زرد


نوشته شده در تاريخ توسط نادر جابری
 

(14)

 

 

 بارید آن شب چشم شهلا لحظه ای

 بی تاب  شد  پیچید دریا  لحظه ای

  

 آن ابر عاشق ریخت قطره هرچه داشت

  ننشست  اما  آتش ما  لحظه ای

  

 باران چه زیبا شعله ور تر می کند

 این اشتیاق آتشین  را  لحظه ای

  

 برقی زد از عمق نگاهش سمت خاک

 معنی شد آتش سوخت دنیا لحظه ای

  

 گم شد  میان ابرو باد  آسمان

 احساس من -  این قوی زیبا لحظه ای

  

 خورشید  تا  از  نو بتا بد  بر دلم

 دیگر نخواهم  بود  فردا  لحظه ای

  

 تو فان  تما م جان من را  درگر فت

 دیشب  به  یاد  چشم  شهلا  لحظه ای

 


نوشته شده در تاريخ توسط نادر جابری
 

( ۱۳ )

نگار جان ! چه كنم روزگار اينگونه ست

سكوت مي كنم و انتظار اينگونه ست

رسيد فصل بهار و ترانه اي نشكفت

عجيب نيست ؟ چرا اين بهار اينگونه ست

به هر كسي كه درخشيد صبح شك كردند

به جان ماه ! كه ديري ست كار اينگونه ست

اجازه ي نفس  بيشتر نمي دادند

چه بي طناب كه كشتند، دار اينگونه ست

و آسمان و زمين را به نام خود كردند

در اين زمانه يقين انحصار اينگونه ست

هنوز ملتهب ام در برابر خورشيد

كويرم و عطش ماندگار اينگونه ست

چه دام ها كه تنيدند در مسير قلم

نمي توان ننويسي ، شكار اينگونه ست


نوشته شده در تاريخ توسط نادر جابری

 

( ۱۲)

تجربه ای در بی وزنی

کوه  و درخت و تبر، کبریت و هیزم

دوستانی رنگِ آتش ، طبیعت، گندم

 

خیال ،  اسب  سپید   همیشگی

گرفته است لحظه ها را به زیر سم

 

سکوت کوهستان، سکوت سنگین شب

می شکند  با  شکستنِ  یک  بادم

 

شیشه ی ویسکی، پاکت های سیگار

خنده های عبث ، جوک ها، دستِ دوم

 

چه حوصله دارد شهر خوشا طبیعت

مه  غلیظ  صبح  و  پرندگانی  گم

 

مستی کوهستان و سنگین شدگان

از پای  بساط  نمی خورند    جم

 

ماییم و این خوشی ناخوشِ هر روز

بی خوابی و جادوی اکس و وا لیوم

 


نوشته شده در تاريخ توسط نادر جابری

 

 

  ( ۱۱ )                                          

 

سرد و ساکت وسنگین، ریشه کرده در پاییز

دست بر نمی دارد سایه ای ست ترس انگیز

 

سردی تن اش اینک لمس می شود چون تیغ

با من است احساس اش این علامت خون ریز

 

لحظه های عمرم را  می شمارد این قاتل

می رسد به من در شب حالتی ست وهم انگیز

 

انتظار صبحی نیست در میان این جنگل

روی شاخه ها خورشید مانده است حلق آویز

 

ترس ها رقم می خورد گوشه ای میان ذهن

مثل خش خش برگی خشک در شب پاییز

 

جاودانه آمد  شب  خلق کرد  شعرش را

آفريدگار   اين    لحظه  هاي   سحر آميز

 

 

 


نوشته شده در تاريخ توسط نادر جابری

 

(۹)      

 

سی و شش مداد رنگی       توی جعبه ی دل من

سی و شش زبانِ احساس ،  جنسِ من کجا و آهن

 

می کشم تو را به رنگِ   چشمه ای میان یک کوه

چشمه ای روان به سمتِ      دره ی  سیاهِ  اندوه

 

سرخ، امتدادِ عشق و ،  سبز... گل، درخت، من، تو

پیچِ جاده، زندگی، خواب،   برد، باخت،بخت، من، تو

 

می کشم تو را شبیهِ    یک شبِ پر از ستاره

نقطه نقطه صفحه ی شب   بی کران و بی شماره

 

 از من و مداد هایم چشمه چشمه رنگ جاری ست

اینک آن کویرِ تشنه    توی  بوم  من  بهاری ست

 

دست های رنگیِ من    به  تو  عاشقانه  پرداخت

سی و شش بلورِ رنگین   دور گردن تو انداخت

 

رنگِ حرف های چشم ات   وقتی آن نگاه، آبی ست

آه می شود مگر گفت؟      رنگ عاشقانه ای نیست


نوشته شده در تاريخ توسط نادر جابری

 

(۸)

 

از چشم های زل زده ی من چه خوا نده ای

مثل گذ شته عاشق قلبم نمانده ای

 

اهل کدام شهری وبید کدام باغ ؟

یک آسمان  پرنده به چشمه  کشانده ای

 

هر شب می آوری کلمات مرا به رقص

ای شعر! خط به خط دل من را تکانده ای

 

شب را میان شیشه ی در بسته ریختی

خواب هزار سا لگی ام را پراند ه ای

 

برگرد باز هم به همان چشم های من

آ نجا که رازهای مرا فاش خو انده ای

 


نوشته شده در تاريخ توسط نادر جابری

 

( ۷ )

 

نبسته ای یکی از دکمه های پیرهنت

اگر هنوز دلم مانده لای پیرهنت

 

هزار ماه و ستاره که در بغل دارم

شبانه سر زده از هر کجای پیرهنت

 

تو چون بهاری و از دوردست می آید

همیشه بوی خوش از لابه لای پیرهنت

 

در آن اتاق که بودی ، به رخت آویزم

هنوز خالی خالی ست جای پیرهنت

 

برادران حسودت دروغ می گفتند

بیا و شرح بده  ماجرای پیرهنت

 

خریده ام نخی از نور و دکمه ای از ماه

که یک ستاره بدوزی برای پیرهنت

 

بهار شد که شبیه شکوفه  باز کنی

یکی یکی همه ی دکمه های پیرهنت

 

 


نوشته شده در تاريخ توسط نادر جابری

 

 (  ۶ )

 

چقدر حوصله باید دراین زمانه ی بد

حصار دور و بر و این همه نشانه ی بد

 

من و خرابی و آوازِ جغد و زوزه ی گرگ

دریغ گوشِ من و این همه ترانه ی بد

 

چه شیطنت که به کار خدا و دین می شد

پر است جان و دل از فهمِ عارفانه ی بد

 

پرنده ای به رهایی بادها بودم

مرا به دامِ چه انداخت؟ آخ دانه ی بد!


نوشته شده در تاريخ توسط نادر جابری

 

(۵)

ا

مشب به آسمان پر از ماه راهي ام     

بگذار بگذرم زتمام ِ سیاهی ام

 

اي مرگ ! اي دريچه ي زيباي روبه رو

آغوش باز کن تو بر این بی پناهی ام

 

نگذار تا دوباره بگیرد نفس از این

مرداب های راکدِ مسموم ، ماهی ام

 

این روزها که از گذر لحظه ها و چرخ

افزوده می شود غمِ تو بر سیاهی ام :

 

دستِِ مرا گرفته رفیق ِِگناهِ من

تا باز بعد از این چه کند با تباهی ام

 


نوشته شده در تاريخ توسط نادر جابری

 

(۴)                   

 

به روی شاخه بودی ، سرخ و ترد و با نشاط

می آمد باد سمتِ تو ولی بی احتیاط

 

دلم   اندوهناکِ چیدنِ تو  سیب  من !

تو را  اما  نمی دادند این مردم به من

 

نه دستم می رسید آنجا به آن شاخه ، نه باد

از آن بالا تو را در دامنِ من می نهاد

 

دلم در سینه می لرزید و روی شاخه تو

نسیم و من همه تردید و روی شاخه تو

 

چه زیبا بود آن سرخی ، از این پایین باغ

تو را بایست ... آری چیدن است آیین باغ

 

من و رویای سیبی سرخ و صد ها وسوسه

تصور های وحشت ناک من تا مدرسه

 

چه ناز و ترد بودی زیر دندان های من

چرا پایان ندارد هیچ  این  رویای   من

 

تو را هرگز نچیدم لیک عشق چیدنت

فقط  عمری  بهانه شد   برای دیدنت

 

 


نوشته شده در تاريخ توسط نادر جابری

                      

                                 (۳)

 

آن آشنا ديگر ميان چشم هايش غصه كم دارد

با زل زدن هايش نمي خواهد بگويد دوستم دارد

 

قايم شده پشت خودش ، همسايه ي اين خشت ها اما

ديوار مي داند كه در چشمش هنوز آن گوشه نم دارد

 

آشوب در دريا و چشمش پر تلاطم ، موج پشتِ موج

با اينكه مي دانست يك تنهاي عاشق در بلم دارد

 

در چشمه دارد ريشه و باران زجنس چشم هاي اوست

درياي پر جذر و مدش ، چشمش نژادي محترم دارد

 

نوميدي و دلواپسي رااز نگاهش مي شود فهميد

در پشت آن چهره هنوز اندازه ي يك كوه غم دارد

 

 


نوشته شده در تاريخ توسط نادر جابری

 

                     (۲)

                                                                                            

در ميان مه شكفتي ، گيسوانت در فضا پيچيد

مست شد پروردگار و ماه را از آسمان ها چيد

 

چشم ها آرامش از دريا گرفتند و غزل رخ داد

در تلاطم بودم و افتاد در آغوش من خورشيد

 

قطره قطره روح من تبخير شد در دست هاي تو

آن طرف تر ابر شد بر خشكي اين لحظه ها باريد

 

ريخت كوه آرام در پاي تو در آن واپسين برخورد

آبشار و ريزش دلدادگي – يك صحنه ي جاويد –

 

در فضايي بكر و جادويي رهايم كردي و ماند ه ست

خاطرات چشمه اي و ريشه هاي تشنه ي يك بيد

 

گاه روي ابر بودم – مخمل آغوش تو يعني –

كودكي شد شاعر عاشق – و روي دست تو خوابيد.

 

 


نوشته شده در تاريخ توسط نادر جابری

 

                      (۱)   

                                                                                

به شکل باد در آمد وقصد طوفان داشت                                                          

دل جنون زده اندیشه ای پریشان داشت

 

درخت های کهنسال سیب لرزیدند

از اینکه آن نفس تند بوی انسان داشت

 

نه اینکه گاز زده بود سیب ها را شب

میان بقچه ی ذهنش همیشه دندان داشت

 

غریبه ای که پر از سنگ بود دستانش

شبیه ابر نبود و به سینه باران داشت

 

دچار تب شد و از سر گرفت هذیان را

مریض ، مثل همیشه هوای طوفان داشت

                    ****

هر آنچه خواست هوس بود و لحظه هایی سرخ

چنان که رفت و به آرامش خود ایمان داشت.

 

 


نوشته شده در تاريخ توسط نادر جابری
Blog Skin