(27)
میان آن همه زیبای چشم بادامی
نشست در دلم آخر غزل به آرامی
بهار دهکده ی من شبی دل از همه ی
درخت های جهان برد با خوش اندامی
انار و سیب ندزدیده ترس دارم ترس
که پای من بکشد آخرش به بد نامی
دلم گرفته از این سایه های پر زکلاغ
و قار قار شب و تیک تاک ناکامی
کنار پنجره خندید و باغ را رقصاند
نسیم ذهن من آن چشم مست ایلامی
شب
از شاهرگ گردن ات
نفت می گذرد
ومن صبح
کبریت و گوگرد
بالا آورده ام
با این حال
نمی دانم چطور
هموطن منی!
...................................
(۲۵)
به طمع انداخت
بوی تن ات
پلنگ وحشی نر را
در دامنه های مه گرفته ی زاگرس
و زغال شدند
انگشت های شکسته ی بلوط
به بهانه ی یک فنجان چای
شب
میان چشم های ماه برقص
صبح که برسد
پشت هر دقیقه یک شکارچی ست

