تبليغاتX
طنین دل
طنین دل
شعر
( 23 )

 

پنچر ایستاده

کنار جاده ای که به تو نمی رسد

پژویی سفید

و دامادی که شبانه راه افتاد

تا رنج هایش آفتاب شوند

پنچر ایستاده

کنار روزگار

و کت و شلوار سیاهی که آویزان ماند

تا خاطره هایش سپید شوند

آن قدر ایستاد و ایستاد

کنار این همه !

که این سکانس از  رویا

-سینی چای ، توی دستانت-

 کات خورد

 

 


نوشته شده در تاريخ توسط نادر جابری
(۲۲ )

 

سلام

چندان هم که می گویند ساده نیست

و خداحافظی

آن قدر سخت که نشود ماهی گرفت

رودخانه را

از ذهنم عبور بده

و همچنان کفش های ام را نگه دار

قلابت را به شکل گل کن

و به جست و جوی من

تا لحظه های غروب

آواز بخوان

هرگز در گلوی تو

استخوان نخواهم شد

هنوز دست های ام در آب

تکان می خورند


نوشته شده در تاريخ توسط نادر جابری
Blog Skin