(۱۸)
چه ریختی ! همه چیز مرا به هم خانم !
چنین که روی دلم می زنی قدم خانم !
حواس گیج مرا بوق می زنی اما
نزن نزن که به دیوار می زنم خانم !
خرابم و به تو ترجیح می دهم امشب
یک استکان غزل و چای تازه دم خانم !
چقدر زور زدی تا پسا مدرن شدی
مدام، مرگ مرا می زدی رقم خانم !
چگونه شیر ندارند آن دو پستانت
مگر ندیدی دیوانه خورده سم خانم !
اگر چه خودکشی بی تو شاعرانه نبود
میان قبر چه خوبست راحتم خانم !
نوشته شده در تاريخ توسط نادر جابری

