( ۱۵ )
شلوغ بود و خیابان ... امان از این سردرد
و فکر دود و ترافیک خسته ام می کرد
غروب بود و به دنبال دیدن یک زن
سر قرار همیشه کنار باجه ی زرد
هوای شرجی این روزهای تکراری ...
موافقی گل من ! با یک آب میوه ی سرد
میان تازگی لحظه ها و خلوت شب
مرا فریفته ی جنس حرف هایش کرد
به یمن گپ زدن و پرسه های داخل پارک
نجات یافتم از التهاب از سر درد
گذشت آن خوشی و ساعتِ مسکن وار
چه می کنی اگر این درد باز ... فردا ... مرد !
عبور می کنم از یک پیاده روی کثیف
چقدر روسپی خسته ی خیابان گرد
چراغ قرمز خاموش چار راه و غروب
سر قرار همیشه کنار باجه ی زرد
نوشته شده در تاريخ توسط نادر جابری

