( ۱۲)
تجربه ای در بی وزنی
کوه و درخت و تبر، کبریت و هیزم
دوستانی رنگِ آتش ، طبیعت، گندم
خیال ، اسب سپید همیشگی
گرفته است لحظه ها را به زیر سم
سکوت کوهستان، سکوت سنگین شب
می شکند با شکستنِ یک بادم
شیشه ی ویسکی، پاکت های سیگار
خنده های عبث ، جوک ها، دستِ دوم
چه حوصله دارد شهر خوشا طبیعت
مه غلیظ صبح و پرندگانی گم
مستی کوهستان و سنگین شدگان
از پای بساط نمی خورند جم
ماییم و این خوشی ناخوشِ هر روز
بی خوابی و جادوی اکس و وا لیوم
نوشته شده در تاريخ توسط نادر جابری

