تبليغاتX
طنین دل
طنین دل
شعر

 

 

  ( ۱۱ )                                          

 

سرد و ساکت وسنگین، ریشه کرده در پاییز

دست بر نمی دارد سایه ای ست ترس انگیز

 

سردی تن اش اینک لمس می شود چون تیغ

با من است احساس اش این علامت خون ریز

 

لحظه های عمرم را  می شمارد این قاتل

می رسد به من در شب حالتی ست وهم انگیز

 

انتظار صبحی نیست در میان این جنگل

روی شاخه ها خورشید مانده است حلق آویز

 

ترس ها رقم می خورد گوشه ای میان ذهن

مثل خش خش برگی خشک در شب پاییز

 

جاودانه آمد  شب  خلق کرد  شعرش را

آفريدگار   اين    لحظه  هاي   سحر آميز

 

 

 


نوشته شده در تاريخ توسط نادر جابری
Blog Skin