چقدر حوصله باید دراین زمانه ی بد
حصار دور و بر و این همه نشانه ی بد
من و خرابی و آوازِ جغد و زوزه ی گرگ
دریغ گوشِ من و این همه ترانه ی بد
چه شیطنت که به کار خدا و دین می شد
پر است جان و دل از فهمِ عارفانه ی بد
پرنده ای به رهایی بادها بودم
مرا به دامِ چه انداخت؟ آخ دانه ی بد!
نوشته شده در تاريخ توسط نادر جابری
(۵)
ا
مشب به آسمان پر از ماه راهي ام
بگذار بگذرم زتمام ِ سیاهی ام
اي مرگ ! اي دريچه ي زيباي روبه رو
آغوش باز کن تو بر این بی پناهی ام
نگذار تا دوباره بگیرد نفس از این
مرداب های راکدِ مسموم ، ماهی ام
این روزها که از گذر لحظه ها و چرخ
افزوده می شود غمِ تو بر سیاهی ام :
دستِِ مرا گرفته رفیق ِِگناهِ من
تا باز بعد از این چه کند با تباهی ام
نوشته شده در تاريخ توسط نادر جابری

