تبليغاتX
طنین دل
 

(۲۰)

 شبی چراغ بیاور میان خلوت من

به جای شاخه ی گل، لحظه ی عیادت من

 

همیشه در بغل آفتاب می میرند

شبانه های پر از التهاب و وحشت من

 

پرنده ای که لبت را نواخت عاشق بود

چقدر بوسه که گل کرد از ارادت من

 

رها نکرد مرا لحظه ای به حال خودم

نمی کند به خدا چشم تو رعایت من

 

نمی دهند نشان لحظه های دیشب را

دوباره عقربه های لجوج ساعت من

 

به پای این همه رویا و شعر پیر شدی

چه رنج ها که کشیدی همیشه بابت من

+ نوشته شده توسط نادر جابری در و ساعت 0:17 |
(۱۹)

چیزی که این زمانه برایم مبرهن است

برمن ببخش ، جنس تو خانم! از آهن است

 

ما را به یک نگاه تعارف نمی کنی

کار تو سال هاست فقط دل شکستن است

 

بفرست تازه های دلت را برای من

یک عمر می شود که بلوتوث روشن است

 

اصلن از آن نگاه چه دریافت می کند

این گوشی خراب که هرروز با من است

 

ویروس ، باز سیستمم را به هم زده

این ها همه به خاطر نیرنگ یک زن است

 

یک هفته است گوشه ای افتاده ام مریض

خانم به فکر روسری و شال و دامن است

 

+ نوشته شده توسط نادر جابری در و ساعت 23:5 |
(۱۸)

چه ریختی ! همه چیز مرا به هم خانم !

چنین که روی دلم می زنی قدم خانم !

 

حواس گیج مرا بوق می زنی اما

نزن نزن که به دیوار می زنم خانم !

 

خرابم و به تو ترجیح می دهم امشب

یک استکان غزل و چای تازه دم خانم !

 

چقدر زور زدی تا پسا مدرن شدی

مدام، مرگ مرا می زدی رقم خانم !

 

چگونه شیر ندارند آن دو پستانت

مگر ندیدی دیوانه خورده سم خانم !

 

اگر چه خودکشی بی تو شاعرانه نبود

میان   قبر  چه خوبست راحتم   خانم !

 

 

+ نوشته شده توسط نادر جابری در و ساعت 22:53 |

 

 

 

 

اندیشه ی زیارت تو، ما و پای کج

هرگز نمی رسیم به آن شور و شوق حج

 

این قدر بود عشق که ایمان نداشتیم

یک عمر در مقابل خود بت گذاشتیم

 

اینک کجاست ابراهیمی که با تبر

افتد زنو به جان هبل های دور و بر

 

هاجر کجاست سعی کند باز آب را

طاقت بیاورد همه ی آفتاب را

 

سعی میان مروه و آن حالت صفا

خود موجب اجابت همواره ی دعا

 

با این شتاب ، خلق مسلمان شده کجا ؟

ای رود های جاری ِطغیان شده کجا؟

 

قربانی بزرگ تری پیش روی ماست

ای کعبه رفته ها ! اسماعیلتان کجاست؟

 

دردم از این که باز مبادا قیامتی

بر پا شود ز یمن گناه جماعتی

 

ای که مقابل حرم حق نشسته اید

احرام بسته اید ولی دل نبسته اید

 

با عشق این حضور مداوم چه می کنید

با این نسیم های ملایم چه می کنید

 

شیطان دگر به سنگ گریزان نمی شود

بی شک همیشه هست و پشیمان نمی شود

 

اندیشه ای کنید نشستن حرامتان !

پیوندتان چه شد که گسستن حرامتان!

 

پا بر زمین بنه اسماعیلََِ کوچکم !

جاری شو ای تو زمزم من ! نیل کوچکم !

 

با این کلام عالی و دین جهان شمول

غار حرا دوباره نمی پرورد رسول

 

باید که هفت بار بچرخیم دور دوست

پنهان و آشکار جهان هرچه هست اوست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط نادر جابری در و ساعت 13:14 |
( ۱۶ )

 

كلمات تو

 

بوي بنزين مي دهند

 

كافي ست ذهن كسي كبريت بكشد

 

ديده ام

 

دستان ام منقلي شده

 

كه از خاكستر تو آكنده است

 

خوابي كه هرشب باد بر چشمان ام مي پاشد

 

+ نوشته شده توسط نادر جابری در و ساعت 19:56 |

 ( ۱۵ )

 

 

شلوغ بود و خیابان ... امان از این سردرد

 

و فکر دود و ترافیک خسته ام می کرد

 

غروب بود و به دنبال دیدن یک زن

 

سر قرار همیشه کنار باجه ی زرد

 

هوای شرجی این روزهای تکراری ...

 

موافقی گل من ! با یک آب میوه ی سرد

 

میان تازگی لحظه ها و خلوت شب

 

مرا فریفته ی جنس حرف هایش کرد

 

به یمن گپ زدن و پرسه های داخل پارک

 

نجات یافتم از التهاب   از سر درد

 

گذشت آن خوشی و ساعتِ مسکن وار

 

چه می کنی اگر این درد باز ... فردا ... مرد !

 

عبور می کنم از یک پیاده روی کثیف

 

چقدر روسپی خسته ی خیابان گرد

 

چراغ قرمز خاموش چار راه و غروب

 

سر قرار همیشه کنار باجه ی زرد

+ نوشته شده توسط نادر جابری در و ساعت 0:39 |
 

(14)

 

 

 بارید آن شب چشم شهلا لحظه ای

 بی تاب  شد  پیچید دریا  لحظه ای

  

 آن ابر عاشق ریخت قطره هرچه داشت

  ننشست  اما  آتش ما  لحظه ای

  

 باران چه زیبا شعله ور تر می کند

 این اشتیاق آتشین  را  لحظه ای

  

 برقی زد از عمق نگاهش سمت خاک

 معنی شد آتش سوخت دنیا لحظه ای

  

 گم شد  میان ابرو باد  آسمان

 احساس من -  این قوی زیبا لحظه ای

  

 خورشید  تا  از  نو بتا بد  بر دلم

 دیگر نخواهم  بود  فردا  لحظه ای

  

 تو فان  تما م جان من را  درگر فت

 دیشب  به  یاد  چشم  شهلا  لحظه ای

 

+ نوشته شده توسط نادر جابری در و ساعت 23:22 |
 

( ۱۳ )

نگار جان ! چه كنم روزگار اينگونه ست

سكوت مي كنم و انتظار اينگونه ست

رسيد فصل بهار و ترانه اي نشكفت

عجيب نيست ؟ چرا اين بهار اينگونه ست

به هر كسي كه درخشيد صبح شك كردند

به جان ماه ! كه ديري ست كار اينگونه ست

اجازه ي نفس  بيشتر نمي دادند

چه بي طناب كه كشتند، دار اينگونه ست

و آسمان و زمين را به نام خود كردند

در اين زمانه يقين انحصار اينگونه ست

هنوز ملتهب ام در برابر خورشيد

كويرم و عطش ماندگار اينگونه ست

چه دام ها كه تنيدند در مسير قلم

نمي توان ننويسي ، شكار اينگونه ست

+ نوشته شده توسط نادر جابری در و ساعت 0:28 |

 

( ۱۲)

تجربه ای در بی وزنی

کوه  و درخت و تبر، کبریت و هیزم

دوستانی رنگِ آتش ، طبیعت، گندم

 

خیال ،  اسب  سپید   همیشگی

گرفته است لحظه ها را به زیر سم

 

سکوت کوهستان، سکوت سنگین شب

می شکند  با  شکستنِ  یک  بادم

 

شیشه ی ویسکی، پاکت های سیگار

خنده های عبث ، جوک ها، دستِ دوم

 

چه حوصله دارد شهر خوشا طبیعت

مه  غلیظ  صبح  و  پرندگانی  گم

 

مستی کوهستان و سنگین شدگان

از پای  بساط  نمی خورند    جم

 

ماییم و این خوشی ناخوشِ هر روز

بی خوابی و جادوی اکس و وا لیوم

 

+ نوشته شده توسط نادر جابری در و ساعت 0:5 |

 

 

  ( ۱۱ )                                          

 

سرد و ساکت وسنگین، ریشه کرده در پاییز

دست بر نمی دارد سایه ای ست ترس انگیز

 

سردی تن اش اینک لمس می شود چون تیغ

با من است احساس اش این علامت خون ریز

 

لحظه های عمرم را  می شمارد این قاتل

می رسد به من در شب حالتی ست وهم انگیز

 

انتظار صبحی نیست در میان این جنگل

روی شاخه ها خورشید مانده است حلق آویز

 

ترس ها رقم می خورد گوشه ای میان ذهن

مثل خش خش برگی خشک در شب پاییز

 

جاودانه آمد  شب  خلق کرد  شعرش را

آفريدگار   اين    لحظه  هاي   سحر آميز

 

 

 

+ نوشته شده توسط نادر جابری در و ساعت 23:8 |


Powered By
BLOGFA.COM