تبليغاتX
طنین دل
طنین دل
شعر  
قالب وبلاگ

( 58 )

 

حرفی بی اصل و ریشه در این شهر پخش شد

یک تهمت کلیشه در این شهر پخش شد

مانند دانه ای سحر آمیز قد کشید

رسوا تر از همیشه در این شهر پخش شد

شب ها بدون مست نبودند کوچه ها

خون تو ، شیشه شیشه در این شهر پخش شد

بیماری ام که ربط ندارد به چشم تو

مسری تر از همیشه در این شهر پخش شد

می خواستم درخت شوم در حضور تو

چندین هزار تیشه در این شهر پخش شد


برچسب‌ها: درخت, ریشه, تیشه
[ ] [ 13:45 ] [ نادر جابری ] [ ]

(57)

 

از آن همه عظمت مانده شاخه هایی ترد

دریغ جنگل دیوانه ! چوب خود را خورد

لب شکوفه به تحسین ابر باز نشد

سکوت کرد بهاری که در خودش پژمرد

و  روح خسته ی هیزم شکن به تنگ آمد

خیال چوب تری را به تخت خوابش برد

چه آسمان صبوری ! گرفت و اشک نریخت

و آفتاب  ، تن ابر را به خاک سپرد

درون واژه ی آتش پرید از باران

چه مانده  جز یک جان داشت و فراوان مرد

 

[ ] [ 0:23 ] [ نادر جابری ] [ ]

 

 با عذر خواهی از دوستانی که دعوت کردند و نتواستم به موقع اجابتشان کنم این غزل قدیمی مربوط به اویل دهه ی هفتاد بهانه  ایست برای جبران محبت هایشا ن تا هم مهمانشان کنم و هم از وبشان دیداری داشته باشم

( 56 )

سبزه بودی روبه خار و خس نمی دادی

دل به چشم عاشق هر کس نمی دادی

با کمند گیسوانت ای همه جادو !

هر دلی را می گرفتی پس نمی دادی

کاش وقتی دست هایت شعله ور بودند

با دل من دست آتش بس نمی دادی

گاه حتا لحظه ی جان دادن من نیز

سنگ بودی ذره ای نم پس نمی دادی

سرد و بی ذوقی و گرنه این چنین ای باغ !

میوه ای تلخ و زمستان رس نمی دادی

[ ] [ 11:48 ] [ نادر جابری ] [ ]

(55)

 

کویر لوت – کف دست های من -  شیطان

-  سراب چشم تو و – بازی تو با انسان

 

در این شب دمق و تلخ ، قهوه می چسبد

که مرد ریخته در خویش مثل یک فنجان

 

به زیر پوست شب می خزی و همواره

در آستین تو ماری ست زخمی و پنهان

 

چقدر بوی محرک زجنس مادگی ات

که روی پای چپت جای خواهش دندان

 

دوباره وسوسه ی صید و اشک تمساحت

مرا کشانده به این باتلاق بی پایان

 

فقط به خاطر تو سینه را سپر کرده ست

کسی که آمده اینک به جنگ یک گردان

[ ] [ 13:9 ] [ نادر جابری ] [ ]

(54)

همه ی حواسم

گلوله ی برفی شده بود

                 توی دست های گرم تو

کوهستان پیر

آخرین روز زمستان را

                 در آغوش می کشید

و خدا تصمیم داشت

                برای بهار

                          چند قلم موی تازه بفرستد

رنگین کمان که بزند

آن گاه

        آن دست ها

                    شعر خواهند شد


(53 )

تقدیم به خون های ریخته ی این روز های خاورمیانه ، شهدای مصر ، لیبی ،بحرین و یمن و همه ی آزادی خواهان... به پاس این  بیداری ها و به امید یک خاورمیانه ی آزاد


سر شکسته ی ما پانسمان نمی خواهد

دگر گرسنه ی بیچاره نان نمی خواهد

نه صحبتی نه صدایی چه شد که لال شدید

سکوت کردن ِ اینسان ، دهان نمی خواهد

در انتظار چه هستید ؟ خوابتان برده

اراده کردن ، مردم ! زمان نمی خواهد

کسی که شاهرگش می زنند در حمام

امیر هم که نباشد نشان نمی خواهد

به این همه نفس  ِ در قفس نگاه کنید

شکنجه ، در د ، جراحت ، بیان نمی خواهد

به خاطر آزادی شهید باید شد

کسی که در خفقان است جان نمی خواهد

[ ] [ 22:49 ] [ نادر جابری ] [ ]
(52)

امشب قلم بر این ورق خیس می زنی

با قیچی حماقت من گیس می زنی

گویا بریده ای از زن بودنت عزیز!

اسکاج خسته ای که بر این دیس می زنی

گفتی به سرزمین عجایب رسیده ای

یا که هنوز طعنه به آلیس می زنی

حتا کلافه کرده تو را این هوای داغ

خود را به جای بستنی ات لیس می زنی

دل تنگ می شوی تصمیمت عوض شده

ای میل تازه ای به فرنگیس می زنی

من را دقایقی به تو نزدیک می کنند

این سنگ ریزه ها که به ابلیس می زنی 

                ***  

(51)

چرخ ها و چراغ ها !

راه به جایی نبردن!

مسیری که درست پیش پایت گم شده

نگاه اما

ریختن قیر روی اصالت شب

و احساسی که ناگهان سرایت می کند

پیاده شدن از ترس

از سوراخ دل گیر لاستیک

تا زوزه ی باد در مسیر گرگ ها

سوار شدن از ترس

استارت زدن و تداوم خاموشی

آخ ! دل و روده ام !

و این جاده ی در دست تعمیر

که به آفتاب می رسد

نمی رسم

صبح در چند کیلومتری اینجا ست

         ***      

[ ] [ 18:32 ] [ نادر جابری ] [ ]
(۵۰)

چشمت

به شیشه ی ترشی که افتاد

دستم رها شد

وحل شدم در بزاق دهانت

یادم آمد

فردا

جشن چهل سالگی ات است

وهنوز باکره ای

به این شیشه ها خرده نگیر

بد جنسی از من بود

که جارو را یواشکی برداشتم

اینک

بعد از شصت سال هنوز

روی خرده های اعصابم

می لنگی
[ ] [ 18:3 ] [ نادر جابری ] [ ]
(49)

به چشم های هرزه ات

می ماند

آفتاب گردانی که

دور از نگاه من

سایه ها را تعقیب می کند

دیگر طلوع نمی کنم

می خواهم

چشم های تو دیده نشوند

زل بزن

به آن چه که دوست داری

تعقیبت نمی کنم

اما رهایت چرا

[ ] [ 0:0 ] [ نادر جابری ] [ ]

(48)

این استرس های مدرن

صبح را

از افق ام برمی دارند

و تو محال می شوی

افسردگی جنگل

ادامه دارد

و آخرین یادگاری را

بر پوست خشن بلوط

حکاکی می کنم

تیری از میان قلب ام

عبور می کند

و تو هنوز نیستی

عصبی می شوم

شیطان را لعنت می کنم

معده ام

به تدریج بلعیده می شود

امپرازول

دیگر

زورش به این زخم ها نمی رسد

صبح را از من

پنهان کرده اند

از گلوی ام پایین نمی روی

ومن هنوز

خودم را می خورم

[ ] [ 0:28 ] [ نادر جابری ] [ ]

( 47)

تکیه داد

 دیوار را

 به نردبان

 از من بالا رفت

و سوار خر شیطان شد

پایین

خدا برای دختری نامه می نوشت

ورق به نفع هیچ کس نبود

برگشت

و یکه تاز کهکشان ها شد

ستارگان را در گاوصندوق گذاشت

و برای روز مبادا

در شب عاشق شد ،

آن روز

از پشت بام

تنها به آفتاب تف کرد

............................................

(46)

عصایت

بی تکیه گاه ماند

و خیابان همراهی ات نکرد به خانه برسی

ماه

با صورتی خراشیده در شب گم شد

و تو اکنون

در خاطرات خانه

دیگر بی عصا قدم می زنی

[ ] [ 17:27 ] [ نادر جابری ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

هیچ اگر سایه پذیرد
من همان سایه ی هیچم
لینک دوستان
موضوعات وب
برچسب‌ها وب
امکانات وب