( ۱۵ )
شلوغ بود و خیابان ... امان از این سردرد
و فکر دود و ترافیک خسته ام می کرد
غروب بود و به دنبال دیدن یک زن
سر قرار همیشه کنار باجه ی زرد
هوای شرجی این روزهای تکراری ...
موافقی گل من ! با یک آب میوه ی سرد
میان تازگی لحظه ها و خلوت شب
مرا فریفته ی جنس حرف هایش کرد
به یمن گپ زدن و پرسه های داخل پارک
نجات یافتم از التهاب از سر درد
گذشت آن خوشی و ساعتِ مسکن وار
چه می کنی اگر این درد باز ... فردا ... مرد !
عبور می کنم از یک پیاده روی کثیف
چقدر روسپی خسته ی خیابان گرد
چراغ قرمز خاموش چار راه و غروب
سر قرار همیشه کنار باجه ی زرد
نادر جابری در ساعت 0:39 شعر | لینک ثابت
(14)
بارید آن شب چشم شهلا لحظه ای
آن ابر عاشق ریخت قطره هرچه داشت
باران چه زیبا شعله ور تر می کند
برقی زد از عمق نگاهش سمت خاک
گم شد میان ابرو باد آسمان
خورشید تا از نو بتا بد بر دلم
تو فان تما م جان من را درگر فت
نادر جابری در ساعت 23:22 شعر | لینک ثابت
( ۱۳ )
نگار جان ! چه كنم روزگار اينگونه ست
سكوت مي كنم و انتظار اينگونه ست
رسيد فصل بهار و ترانه اي نشكفت
عجيب نيست ؟ چرا اين بهار اينگونه ست
به هر كسي كه درخشيد صبح شك كردند
به جان ماه ! كه ديري ست كار اينگونه ست
اجازه ي نفس بيشتر نمي دادند
چه بي طناب كه كشتند، دار اينگونه ست
و آسمان و زمين را به نام خود كردند
در اين زمانه يقين انحصار اينگونه ست
هنوز ملتهب ام در برابر خورشيد
كويرم و عطش ماندگار اينگونه ست
چه دام ها كه تنيدند در مسير قلم
نمي توان ننويسي ، شكار اينگونه ست
نادر جابری در ساعت 0:28 شعر | لینک ثابت
( ۱۲)
تجربه ای در بی وزنی
کوه و درخت و تبر، کبریت و هیزم
دوستانی رنگِ آتش ، طبیعت، گندم
خیال ، اسب سپید همیشگی
گرفته است لحظه ها را به زیر سم
سکوت کوهستان، سکوت سنگین شب
می شکند با شکستنِ یک بادم
شیشه ی ویسکی، پاکت های سیگار
خنده های عبث ، جوک ها، دستِ دوم
چه حوصله دارد شهر خوشا طبیعت
مه غلیظ صبح و پرندگانی گم
مستی کوهستان و سنگین شدگان
از پای بساط نمی خورند جم
ماییم و این خوشی ناخوشِ هر روز
بی خوابی و جادوی اکس و وا لیوم
نادر جابری در ساعت 0:5 شعر | لینک ثابت
( ۱۱ )
سرد و ساکت وسنگین، ریشه کرده در پاییز
دست بر نمی دارد سایه ای ست ترس انگیز
سردی تن اش اینک لمس می شود چون تیغ
با من است احساس اش این علامت خون ریز
لحظه های عمرم را می شمارد این قاتل
می رسد به من در شب حالتی ست وهم انگیز
انتظار صبحی نیست در میان این جنگل
روی شاخه ها خورشید مانده است حلق آویز
ترس ها رقم می خورد گوشه ای میان ذهن
مثل خش خش برگی خشک در شب پاییز
جاودانه آمد شب خلق کرد شعرش را
آفريدگار اين لحظه هاي سحر آميز
نادر جابری در ساعت 23:8 شعر | لینک ثابت
( ۱۰ )
در تکرار چشم های ات
ماه لبخند می زند نرگس !
و شب
ستارگان را می بلعد
تا رستاخیزی نه از آن جنس
دو باره در زمین بروید.
و از پشت پنجره
ماه می بیند
که روی ملحفه ی سفید تخت
بکارت ات را جا گذا شته ای
و من - یوحنا هنوز
مریم صدایت میزنم
آه! اینک، مادر مقدس!
عیسا کجاست ؟
نادر جابری در ساعت 23:11 | لینک ثابت
(۹) سی و شش مداد رنگی توی جعبه ی دل من سی و شش زبانِ احساس ، جنسِ من کجا و آهن می کشم تو را به رنگِ چشمه ای میان یک کوه چشمه ای روان به سمتِ دره ی سیاهِ اندوه سرخ، امتدادِ عشق و ، سبز... گل، درخت، من، تو پیچِ جاده، زندگی، خواب، برد، باخت،بخت، من، تو می کشم تو را شبیهِ یک شبِ پر از ستاره نقطه نقطه صفحه ی شب بی کران و بی شماره از من و مداد هایم چشمه چشمه رنگ جاری ست اینک آن کویرِ تشنه توی بوم من بهاری ست دست های رنگیِ من به تو عاشقانه پرداخت سی و شش بلورِ رنگین دور گردن تو انداخت رنگِ حرف های چشم ات وقتی آن نگاه، آبی ست
نادر جابری در ساعت 23:45 شعر | لینک ثابت
(۸)
از چشم های زل زده ی من چه خوا نده ای
مثل گذ شته عاشق قلبم نمانده ای
اهل کدام شهری وبید کدام باغ ؟
یک آسمان پرنده به چشمه کشانده ای
هر شب می آوری کلمات مرا به رقص
ای شعر! خط به خط دل من را تکانده ای
شب را میان شیشه ی در بسته ریختی
خواب هزار سا لگی ام را پراند ه ای
برگرد باز هم به همان چشم های من
آ نجا که رازهای مرا فاش خو انده ای
نادر جابری در ساعت 15:2 شعر | لینک ثابت
( ۷ )
نبسته ای یکی از دکمه های پیرهنت
اگر هنوز دلم مانده لای پیرهنت
هزار ماه و ستاره که در بغل دارم
شبانه سر زده از هر کجای پیرهنت
تو چون بهاری و از دوردست می آید
همیشه بوی خوش از لابه لای پیرهنت
در آن اتاق که بودی ، به رخت آویزم
هنوز خالی خالی ست جای پیرهنت
برادران حسودت دروغ می گفتند
بیا و شرح بده ماجرای پیرهنت
خریده ام نخی از نور و دکمه ای از ماه
که یک ستاره بدوزی برای پیرهنت
بهار شد که شبیه شکوفه باز کنی
یکی یکی همه ی دکمه های پیرهنت
نادر جابری در ساعت 0:18 شعر | لینک ثابت
چقدر حوصله باید دراین زمانه ی بد
حصار دور و بر و این همه نشانه ی بد
من و خرابی و آوازِ جغد و زوزه ی گرگ
دریغ گوشِ من و این همه ترانه ی بد
چه شیطنت که به کار خدا و دین می شد
پر است جان و دل از فهمِ عارفانه ی بد
پرنده ای به رهایی بادها بودم
مرا به دامِ چه انداخت؟ آخ دانه ی بد!
نادر جابری در ساعت 22:16 شعر | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره اینجا

شعرت را خط نزن گاهی دستمال گریه های ماست.
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
همسایه ها
.....علي كيانلوئي.....
.....حيدر ميراني.......
....والس ادبي.......
..... بهروز .......
...عبدالجبار كاكايي...
...سيروس عبدي...
...غلام حسین شرفی...
...اصغر حسینی خواه ...
... کمیاب آنلاین ....
... خانمرادی عزیز ...
... پاکزادان...
... دکتر محمود اکرامی ...
...دکتر کاووس حسن لی ...
...سهیل محمودی ...
... انجمن شاعران ایران ....
... افسون ...
...تورج ...
... اطلاعات ...
...حقیقت و پسا غزل ....
... بشنو از دل ...
... سید مهدی موسوی ....
... طلوع ...
... یه صدف تنها ...
... رایکا ....
... نازیلا ...
...بهرام احمدی...
... اهای تو که این همه دوری ازمن...
... اصغر کرمشاهی ...
... لیلا ناظمی ...
خاک خورده ها
تیر 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
طراح قالب
POWERED BY